ادبیات

زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای

انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال

بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن

ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب

خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود .


 

شعر چیست؟
بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:


تصویر


"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر
اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکتر
محمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای
عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر
عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

  •  
    • 1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.

"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه،
شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

  •  
    • 2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛

"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

  •  
    • 3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.

بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

  •  
    • 4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
    • 5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
    • 6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
    • 7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.
    • 10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
    • 11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.


نثر، در لغت به معناى پراکندن و افشاندن است و در اصطلاح ادب‏به معنى سخنى مى‏باشد که مقید به وزن و قافیه نبوده و نویسنده به‏وسیله آن‏مکنونات ذهنى خود را به خواننده منتقل مى‏نماید.

معنی لغوی نثر:"پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم" است. در اصطلاح ادب نثر به نوشتار یا گفتاری اطلاق می شود که در قیاس با شعر از نظم و ترتیبی که لازمه کلام منظوم است، یعنی از وزن و قافیه خالی باشد و با بحور عروضی مطابقت نکند.

نثر، چون از قیود وزن و قافیه و بحور عروضی، همچنین در اغلب موارد از تخیلات شاعرانه خالی است، وسعت میدان آن برای بیان هر گونه فکری مناسبتر از کلام منظوم است و شاید به همین دلیل باشد که انواع دانشهای بشری و اندیشه های فلسفی، دینی، سیاسی، تربیتی و اجتماعی در قالب نثر اظهار شده و به رشته تحریر در آمده است.


تصویر

از لحاظ ادبی، نثری ارزشمند و مورد توجه سخن سنجان است که نسبت به سخنان یا نوشته های معمولی زیباتر و از جهت لفظ و معنی فصیح تر و بلیغ تر باشد. مانند نثر کتابهایی چون گلستان، کلیله و دمنه یا بعضی از نوشته های معاصران.

انواع نثر در زبان فارسی

با توجه به شیوه کاربرد واژگان و نوع ابزارهای بیانی که نویسندگان در نوشتن مطالب خود دارند، شاید دقیقتر این باشد که نثر فارسی را به اقسام زیر تقسیم کنیم:

1- نثر مرسل یا ساده
نثرى را گویند که سجع نداشته باشد و کلمات آن آزاد و خالى ازقید خاص باشند. نوشته‏هاى معمولى و از جمله کتبى چون سفرنامهناصرخسرو وکیمیاى سعادت و تاریخ بیهقى و اسرارالتوحید و تذکرةالاولیاء همه نثر مرسل‏اند.


نثر مرسل یا ساده نوشته ای است که از صنایع لفظی و معنوی و سجع عاری باشد. در این نوع از نثر، نویسنده مقاصد خود را در کمال سادگی و بی پیرایگی می نویسد و از استعمال کلمات و عبارات هماهنگ و واژه ها و اصطلاحات مهجور اجتناب می کند. نمونه های فراوانی از نثر مرسل و ساده را در آثار دوره اول نثر فارسی (قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم)، همچنین در اغلب نوشته های نویسندگان معاصر می توان یافت.

2- نثر مصنوع
که خود به دو نوع تقسیم می شود:

نثر مسجع یا موزون


نثر مسجع نثرى است که جمله‏ها و عباراتى قرینه در آن داراى‏سجع باشند. سجع در نثر به منزله قافیه در شعر است.
سجع نیز خود به‏سه نوع تقسیم مى‏شود، سجع متوازن، سجع مطرف و سجع متوازى.

در این نوع از نثر، نویسنده کلمات هموزنی را به نام سجع- نظیر قوافی اشعار- به کار می برد و جملات نوشته خویش را با قرینه سازی آهنگین می کند.

نظیر عبارات ذیل از مقدمه کنزالسالکین
خواجه عبدالله انصاری.

"عقل گفت: گشاینده در فهمم، زداینده رنگ وهمم، پا بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم.....
عشق گفت: دیوانه جرعه ی ذوقم، بر آرورنده شوقم، زلف محبت را شانه ام و زرع مودت را دانه ام"

نمونه های زیبای نثر
مسجع را در آثار خواجه عبدالله انصاری(396- 481هـ) و کتابهایی نظیر، تفسیر کشف الاسرار (سال تالیف 520 هـ) ترجمه ابوالفضل میبدی، اسرار التوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، تألیف محمد بن منور (بین 553 تا 559 هـ) کلیله و دمنه بهرامشاهی، ترجمه و تحریر: ابوالمعالی نصرالله بن محمد عبدالحمیدمنشی، تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری، گلستان شیخ مصلح الدین سعدی و غیره، می توان یافت.

از میان کتابهای مزبور، گلستان سعدی از ویژگی خاصی برخوردار است زیرا در آن شیوه مختلطی از نثر مرسل با نثر موزون مسجع به کار رفته است و چون از لحاظ زیبایی و روانی و بلاغت در بیان ممتاز می باشد لذا پس از سعدی مورد تقلید عده ای از نویسندگان قرار می گیرد و آثار متعددی مشابه این کتاب نوشته می شود که مهمترین آنها بهارستان اثر عبدالرحمن
جامی، روضه خلد (تألیف 737) نوشته مجد خوافی و پریشان، تألیف میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی و منشآت قائم مقام است.

نثر مرسل نثری است ساده و روشن با جملات کوتاه که از لغات مهجور عربی خالی است. در این نوع نثر از مترادفات استفاده نمی شود. توصیفات کلی و کوتاه است و بیشتر به امور بیرونی معطوف است. به نثر مرسل، نثر سبک خراسانی، نثر بلعمی و نثر دوره ی اول نیز می گویند.


 

تصویر


میرزا ابوالقاسم فراهانی فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی معروف به میرزا بزرگ از سادات حسینی و از مردم هزاره فراهان از توابع اراک بود. در سال 1193 هـ.ق به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جوانی به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهای پدر را انجام می داد. سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت و چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفر های جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت و نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود و تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال 1237 ه.ق پدرش میرزا بزرگ قائم مقام در گذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نایل آمد و لقب سیدالوزراء و قائم مقام یافت و به وزارت نایب السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی» (خودی) و «اوزگه» (بیگانه) به وجود آمد.

قائم مقام که ذاتاً مردی بینا و مغرور بود و با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می کرد، پس از یک سال وزارت در اثر تفتین بدخواهان به اتهام دوستی روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال 1241 ه.ق دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب السلطنه منصوب شد.

قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی»

نثر قائم مقام

قائم مقام بیش از همه مرد سیاست و عمل است و نویسندگی او نیز به ایجاب ضرورت کار بوده، نه از راه تفنن یا هنرنمایی، او نوشته های خود را غالباً سرسری و با عجله انشاء می کرده و قلم می زده است و با اینهمه منشأت او از ذوق و حسن سلیقه مایه وافر دارد.

تصویر


قائم مقام به مقدار زیادی از عبارات متکلف و متصنع و مضامین پیچیده و تشبیهات با رد و نابجا کاسته و تا اندازه ای انشای خود را- مخصوصاً در مراسلات خصوصی- به سادگی و گفتار طبیعی نزدیک ساخته است. نثر او، بر خلاف آثار اسلاف وی که پر از جمله ها و عبارتهای طویل و قرینه سازیهای مکرر و سجعهای خسته کننده است، از جمله های کوتاه ترکیب شده و قرینه ها به ندرت تکرار می شود. در تلفیق هر مزدوج دقت زیاد می کند و از سجعهای زیبایی که خاص سعدی و گلستان است، بهره مند می شود. از ذکر القاب و تعریفهای تملق آمیز حتی المقدور اجتناب می ورزد. به اشعار فارسی و عربی و آیات قرآنی و احادیث و اخبار که شیوه نویسندگان سابق است، خیلی کمتر از اسلاف خود تمسک می جوید و بسیار بجا و بموقع به آنها استشهاد می کند و گاهی از آوردن لغات واصطلاحات تازه و متداول، که به کاربردن آنها برای منشیان و نویسندگان محافظه کار بسیار سخت و دشوار بود، پروا نمی کند و بالاخره نامه های او نسبت به رسم و عادات آن زمان جامعتر و فشرده تر و خاصه در مواردی که میل ندارد مطلبی را صریح بنویسد مو جز و کوتاه و با مقام و مقال متناسب است.

روی هم رفته سبک قائم مقام تابع گلستان سعدی و مانند آن زیبا و روان و آهنگدار است.

قائم مقام در علوم حکمت و ادب و نظم و نثر فارسی و عربی استادی مسلط بود. منشات و مکاتیب او نمونه نثر فصیح آن عصر و به سبک گلستان سعدی است، قائم مقام علاوه بر نثر در شعر نیز مهارتی داشت و از سبک خراسانی پیروی می کرد و خود نیز صاحب ابتکار و تجدد بود و در غزل «ثنایی» تخلص می کرد.

از آثار معروف او مثنوی (جلایرنامه) است که از زبان جلایر یکی از نوکران اوست که بعدها مورد تقلید ایرج میرزا در عارفنامه واقع گشته است. قائم مقام اشعار شکوائی و حزن آوری دارد که اثری از وقایع خونیین زمان او یعنی اواسط قرن سیزدهم در آن نمایان است.

نثر قائم مقام شیرین و مایه وافری از ذوق و حسن سلیقه دارد. گرچه پیرو مکتب گلستان سعدی است اما ملاحتی خاص دارد جملات کوتاه و حسن تلفیق و ایجازوه وزون بودن و ظرافت و لطیفه پردازی از اختصاصات نثر قائم مقام است.

قائم مقام در علوم حکومت و ادب و نظم و نثر فارسی و عربی استادی مسلط بود. منشأت و مکاتیب او نمونه نثر فصیح آن عصر و به سبک گلستان سعدی است، قائم مقام علاوه بر نثر در شعر نیز مهارتی داشت و از سکه خراسانی پیروی می کرد و خود نیز صاحب ابتکار و تجدد بود و در غزل "ثنائی" تخلص می کرد.

از آثار معروف او مثنوی (جلایرنامه) است که از زبان جلابر یکی از نوکران اوست که بعدها مورد تقلید ایرج میرزا در عارفنامه واقع گشته است. قائم مقام اشعار اشکوائی و حزن آوری دارد ک از وقایع خونین زمان او یعنی اواسط قرن سیزدهم در آن نمایان است.

نثر قائم مقام شیرین و مایه وافری از ذوق و حسن سلیقه دارد. گرچه پیرو مکتب گلستان سعدی است اما ملاحتی خاص دارد. جملات کوتاه و حسن تلفیق و ایجازوه وزون بودن و ظرافت و لطیفه پردازی از اختصاصات نثر قائم مقام است

ژان‌ شاردن‌؛ نخستین‌ ایرانشناس‌ فیلسوف‌

زاد و زادگاه‌
1-1- ژان‌ شاردن‌ در سال‌ 1643 م‌.، درست‌ سالی‌ که‌ لوئی‌ چهاردهم‌ به‌ تخت‌ نشست‌، در شهر پاریس‌ متولد شده‌ و در همان‌ محل‌ به‌ تحصیل‌ پرداخته‌ است‌. او پسر مرد جواهرسازی‌ بوده‌ که‌ در میدان‌ دوفین‌ به‌ کار مشغول‌ بوده‌ است‌ و نزد همو است‌ که‌ شاردن‌ از زمان‌ کودکی‌ شناخت‌ سنگهای‌ قیمتی‌ و فن‌ و هنر جواهرسازی‌ را آموخته‌ است‌. 

خانواده‌ی‌ شاردن‌ به‌ فرقه‌ی‌ پروتستان‌ هوگِنو (1) تعلق‌ داشت‌ و به‌ طور کلی‌ اغلب‌ با مقامات‌ رسمی‌ فرانسوی‌ و کلیسای‌ کاتولیک‌ مشکل‌ پیدا می‌کرد. به‌ همین‌ سبب‌ شاردن‌ جوان‌ علاقه‌ی‌ زیادی‌ نداشت‌ تا در فرانسه‌ سکونت‌ کند و از طرف‌ دیگر شغل‌ جواهرسازی‌، میل‌ دسترسی‌ به‌ سنگهای‌ قیمتی‌ و شاید نیز نوعی‌ عشق‌ به‌ شناخت‌ افقهای‌ دوردست‌، او را متوجه‌ آسیا و هند شرقی‌ کرد. وی‌ در بیست‌ و دو سالگی‌ (1664-1665 م‌.) اولین‌ سفر خود را آغاز کرد که‌ در حدود شش‌ سال‌ طول‌ کشید. در این‌ سفر، ایران‌ بیش‌ از کشورهای‌ دیگر نظر او را جلب‌ کرد، به‌ نحوی‌ که‌ عملاً بیشتر وقت‌ خود را در این‌ کشور گذراند. 

سفر دوم‌ شاردن‌ از 17 ماه‌ اوت‌ 1671 م‌. آغاز شد. این‌ بار زن‌ تاجری‌ به‌ نام‌ خانم‌ لسکو او را همراهی‌ می‌کرد که‌ بسیار جسور و متهور بود و بارها در مشکلات‌ راه‌ و خطرات‌ زیادی‌ که‌ بدانها روی‌ می‌آورد، به‌ شاردن‌ کمک‌ می‌کرده‌ است‌. آن‌ دو در گرجستان‌ به‌ سبب‌ مزاحمت‌ طایفه‌ی‌ آنجاز چیزی‌ نمانده‌ بود که‌ زندگی‌ خود را از دست‌ بدهند و شاردن‌ با تعویض‌ لباس‌، خود را به‌ صورت‌ یک‌ کشیش‌ بینوای‌ فرقه‌ی‌ کاپوسین‌ درآورد و بدین‌ وسیله‌ آن‌ دو توانستند خود را نجات‌ دهند. سرانجام‌ آنها در تابستان‌ 1673 م‌. به‌ اصفهان‌ رسیدند و تا سال‌ 1677 م‌. در این‌ شهر اقامت‌ کردند. عاقبت‌ شاردن‌ ایران‌ را در سال‌ 1677 م‌. برای‌ همیشه‌ ترک‌ کرد و دوباره‌ دو سال‌ هم‌ در هندوستان‌ ماند و بعد، احتمالاً با کشتی‌، از راه‌ دماغه‌ی‌ کاپ‌ به‌ اروپا بازگشته‌ است‌. 

از طرف‌ دیگر باید گفت‌ که‌ چون‌ شاردن‌ شدیداً به‌ تعلیمات‌ کالون‌ اعتقاد داشته‌ است‌ و از آنجا که‌ مطابق‌ لایحه‌ی‌ نانت‌ که‌ در فرانسه‌ پروتستانها اجرا می‌شده‌، دیگر در این‌ کشور امکان‌ پیشرفت‌ برای‌ او نبوده‌، عملاً در سال‌ 1681 م‌. به‌ انگلستان‌ پناه‌ برده‌ و مورد حمایت‌ شارل‌ دوم‌، پادشاه‌ انگلستان‌، قرار گرفته‌ است‌ و بعدها رسماً از طرف‌ «وایت‌ هال‌» ملقب‌ به‌ عنوان‌ «سر» (آقا) شده‌ و همچنین‌ عنوان‌ «شوالیه‌» (2) را کسب‌ کرده‌ است‌. 

شاردن‌ در انگلستان‌ که‌ دیگر آنجا را وطن‌ اصلی‌ خود به‌ حساب‌ می‌آورد، با دختری‌ از منطقه‌ی‌ نورماندی‌ (3) فرانسه‌ که‌ او هم‌ در آن‌ زمان‌ به‌ انگلستان‌ پناه‌ آورده‌ بود، ازدواج‌ کرد. شاردن‌ به‌ جز مدتی‌ که‌ نماینده‌ی‌ دولت‌ انگلیس‌ در کمپانی‌ هند شرقی‌ در هلند بود، بقیه‌ی‌ سالهای‌ آخر عمر خود را در انگلستان‌ گذراند، یعنی‌ تا پنجم‌ ماه‌ ژانویه‌ 1713 م‌. که‌ در هفتاد سالگی‌ در لندن‌ فوت‌ کرد. 

در بعضی‌ ازمنابع‌ فرانسوی‌ احتمال‌ داده‌اند که‌ شاردن‌ در قبرستان‌ چیسویک‌ (Chiswick) نزدیک‌ لندن‌ دفن‌ شده‌ باشد، ولی‌ مطابق‌ تحقیقاتی‌ که‌ نگارنده‌ (دکتر مجتهدی‌) توسط‌ دوستان‌ خود در این‌ زمینه‌ انجام‌ داده‌، معلوم‌ شد که‌ چنین‌ نیست‌. لوح‌ یادبود رسمی‌ شاردن‌ که‌ جنبه‌ی‌ تجلیل‌ از او دارد در کلیسای‌ عظیم‌ وست‌ مینیستر (Westminster Abbey) لندن‌ نصب‌ شده‌ است‌ و در کتابچه‌ی‌ راهنمای‌ رسمی‌ کلیسا (چاپ‌ 1997 م‌.) درباره‌ی‌ او (ص‌ 17) شرح‌ مختصری‌ آورده‌ شده‌ است‌. ظاهراً جسد او در آلبانی‌ حومه‌ی‌ نیویورک‌ دفن‌ شده‌ است‌، البته‌ معلوم‌ نیست‌ چرا و چگونه‌ جسد را به‌ آمریکا برده‌اند. بر نگارنده‌ لازم‌ است‌ که‌ در اینجا از خانم‌ نرگس‌ اهری‌ تشکر کنم‌ که‌ اطلاعات‌ و عکسها و مدارک

/ 0 نظر / 3 بازدید